عاشقی به نام فاحشه








عاشقی به نام فاحشه

نوشتاری از وحود-افکار-ذهنیات و فشارهای اجتماعی وارد بر ما ***بالای 18 سال

در تاریکی من
همه رنگ های شما آدم ها یکسان است...
تا می توانید برایم رنگ عوض کنید .

نوشته شده در پنج شنبه 28 ارديبهشت 1391,ساعت 22:58 توسط سوزان|



فاصــــله تان را با آدم هـــا رعــــايت كنــــيد آدم ها يــهو مي زنن روي ترمــــز
و اون وقت شمــــا مقصـــــری .

نوشته شده در پنج شنبه 28 ارديبهشت 1391,ساعت 22:57 توسط سوزان|



عـــشـــق به زخم که برسد
ســـــــــــــــــــکوت می شود

زخم که عمیق شود
بیداریِ دل ، درد دارد

... من در این بغض های هر لحظه ام
در این دلتنگی های مدام

در این آشفتگی های دقایقم
دارم سکوت می شوم

با من از عشق چیزی بگو
پیش تر از آنکه زخم هایم عمیق شود .

نوشته شده در پنج شنبه 28 ارديبهشت 1391,ساعت 22:56 توسط سوزان|



از بچگی بهمون میگفتن از کسی نترس فقط از خدا بترس

در حالی که باید می گفتن از همه بترس به جز خدا !

نوشته شده در پنج شنبه 28 ارديبهشت 1391,ساعت 22:56 توسط سوزان|



نوشته هایم

گریبان گیرت می شوند روزی ........

آنقدر که بینشان " آه " کشیدم .

نوشته شده در پنج شنبه 28 ارديبهشت 1391,ساعت 22:55 توسط سوزان|



دلم را بر دوشم می گذارم
می روم...
باید کمی صبر کنی
تا قیمتی شوم
زیر خاکی شدن وقت می خواهد
...تو هم...
... زمزمه های نامهربانی ات را
آرام تر بگو
یک وقت دیدی
صدایت را
باد
نه...
خاک
به گوشم رساند...
و دلم ترک خورد
دل است دیگر
روی خاک...
زیر خاک نمی شناسد .
می شکند .

نوشته شده در پنج شنبه 28 ارديبهشت 1391,ساعت 22:55 توسط سوزان|



در حمام

دوش هم به گریه افتاد

از غسل های صبرم !

نوشته شده در پنج شنبه 28 ارديبهشت 1391,ساعت 22:53 توسط سوزان|



آن روزها "

آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
... آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر
آن بام های باد بادکهای بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها .
نوشته شده در دو شنبه 25 ارديبهشت 1391,ساعت 20:30 توسط سوزان|



سیگار بی جان ترین عصیانگریست که مرا به عصیان وامیدارد ، او به نابودی تن نشسته است ، من به نابودیِ " من " ، و هر دو به " نابودیِ " هم .

نوشته شده در دو شنبه 25 ارديبهشت 1391,ساعت 20:28 توسط سوزان|



در اینجا ، زن بودن ، به خودی خود جرم است............
کفنی سیاه بر سرش پوشاندند و زندگی را در او کشتند !!
تار مویش، رویش ، لبخندش، صدایش و همه یِ وجودش ممنوع و جرم است ،
حتی عکسش بر اعلامیه مرگش هم جرم است !

نوشته شده در شنبه 23 ارديبهشت 1391,ساعت 13:9 توسط سوزان|




صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 141 صفحه بعد